تبليغاتX
پیش از آنکه زیستنم رنگ خاموشی بگیرد،مینویسم!
پیش از خاموشی...
پیش از آنکه زیستنم رنگ خاموشی بگیرد،مینویسم!
شنبه نهم آبان 1388
میگرن...
آی-دی یاهوم باز نمیشه...

تو سرم کلمه ها و جمله های عربی دارن بازی میکن...چه بازی آزاردهنده ای!...

صدای استاد امروزیه تو گوشم میپیچه... : صح و لا لاء؟...

خودمم درست نمیدونم چمه!...

چرا آی-دیم باز نمیشه...

یه چیزایی داره یادم میاد...اینکه از نگهبان یه ساختمون تو دانشگاه یه سوال میپرسمُ در جوابم میگه : NO ENGLISH!...

میگم من عربی بلد نیستم...میخواد کمکم کنه اما نمیتونه...

تو کافه نشستم یه خانم با روبنده ازم به عربی ساعت و میپرسه...میخوام سعی کنم عربی بهش بگم...اما نمیتونم میترسم اشتباه باشه یا نفهمه...میگم عربی بلد نیستم! از جام بلند میشمُ ساعتمو نشونش میدم!...

درست نمیدونم چی آزارم میده...خب من قبل از اینم باید میدونستم اینجا باید عربی هم بلد باشم...کلاس که تموم میشه انگلیسی بی انگلیسی...

حتی خود English هم تبدیل میشه به "انكليزي " ...

نمیدونم چمه...دلم چی میخواد...چرا الکی بهونه میگیرم...غر میزنم...چرا نمیتونم آروم باشم؟...

چرا حتی نور اتاق اذیتم میکنه...

چرا فکر کردن به هرچیز کوچیکُ بزرگی باعث سردرد من میشه؟...

چرا وقتی بابا تو ماشین رادیو آبادانُ گرفته بود هم لذت میبردی از برنامه هم غبطه میخوردی به مُجریاش!؟...

چرا؟...چته؟...چمه؟...

آخ...که سردرد شاید همیشه از نبودن چیزی که باید باشه حکایت میکنه یا بودنِ چیزی که نباید...

حالا کدومشه؟...یا هردوش؟...

یادم رفته انگار، میگرن عصبی دارم!...دلیل علمی تری شاید داشته باشه!...

...

+ نوشته شده در 7:6 بعد از ظهر توسط آنا.
دوشنبه چهارم آبان 1388
Result = +
وقتی آدم میداند "آنفولانزای خوکی" دارد اما نمیداند از کدام نوع...

وقتی آدم حالش "خوب" می شود، سرفه و سردرد و سرگیجه اش بهبود می یابد و سرخود "یک روز" به دانشگاه میرود در حالی که دکتر گفته : " تا نتیجه ی آخر آزمایش مشخص نشده در خانه بمان!"

و وقتی آدم دارد از دانشگاه به خانه برمیگردند و زنگ میزنند به موبایلش و میگویند جواب H1N1 مثبت بوده است بیا دکتر و دارویت را بگیر!...

تعجب میکنی که این همه آنفولانزا خوکی آنفولانزا خوکی میگفتند این بود!؟...البته حال خودت هم به یادت می آید و آن لحظه هایی که به دیگران میگفتی : "دارم میمیرم!"...

به کلینیک میروی دکتر با روی باز از تو استقبال میکندُ میگوید " :چرا رفتی دانشگاه؟" و میگوید : "تو باید ده روز در خانه بمانی!"

میپرسی : "ده روز!؟"

برگه ای مینویسد و میدهد دستت از 26 October تا 31 October باید در خانه بمانی!

یادت می آید که آه!...امروز با اُستاد زبانت صحبت کردیُ لو داده ای که آزمایش مثبت بوده و گفته : "ّرو خانه،مراقب خودت باشُ بدون برگه ای که بگوید تو سالمِ سالمی نیا اینجا!"

پس لااقل کلاس او را از دست میدهم اگر بخواهم زودتر از سی و یکم دانشگاه بروم!...

یاد این می افتی که هفته ی دیگر چه قدر امتحان داری...و هم چنین یاد کلاس هایی که از دست دادیُ درسهای هرچند ساده ای که باید خودت در خانه بخوانی...

و مهمتر از این به خودت نگاه میکنی که با وجود چند روزی توی خانه بودن هنوز دلت فقط خواب میخواهدُ خوراک!...


پی نوشت : من خوبم...:):)


+ نوشته شده در 4:23 بعد از ظهر توسط آنا.
پنجشنبه سی ام مهر 1388
بعضی وقتها...
بعضی وقتا انگار همه ی دنیا داره بهت میگه :

نه...نبودنت اونقدرها که فکر میکنی فاجعه نیست!...زیاد غُصه نخور!...

+ نوشته شده در 10:16 بعد از ظهر توسط آنا.
پنجشنبه سی ام مهر 1388
پی نوشت...
میبینی؟...

وقتی با خسته گی و مریضی رو تخت افتادی....

انگار هیشکی به فکرت نیست...حتی خانواده ت...حتی اونایی که میدونی عاشقتن...

حتی خودت از این فکرت گریه ت میگیره...

هیشکی نمیدونه چه قدر دلت میخواد یکی الان پیشت باشه...نه؟...

چرا شک میکنی؟...

نه...هیشکی نمیدونه...وگرنه یکی از همون آدمهای دوست داشتنی خوب...

میمودن کنارتُ دستاتو آروم میگرفتن...

نه هیشکی نمیدونه...

...



پی نوشت : چه خوب که حداقل آهنگهای نامجو هست!...

و چه بد که سرمای اتاق هستُ بیشتر تنهاییِ یخ کرده رو تو تنت فرو میکنه و روح و تنت بالاجبار...میبلعنش!...

میبلعنش...گرچه میخوان بیارنش بالا...

...


+ نوشته شده در 10:2 بعد از ظهر توسط آنا.
پنجشنبه سی ام مهر 1388
آنفولانزا "خوکی"
حالم خوب نیست...

نمیدونم چند وقته ننوشتم...

داره دیرم میشه!...

نمیدونم از وقتی دانشگاه شروع شده چه قدر نخوندم...

چشمام میاد رو هم...

از سر درد از تب از خستگی...

تو اُتاق...تنهام...

بعضی وقتا...میدونم حتی ذهنم دست تنها،کارای نادرستِ زیادی رو انجام میده!...نا خود آگاه حتی بدون اینکه به من بگه...

امروزم بدون اجازه ی من...از خودش پرسید اگه بهت بگن تا دو روز دیگه زنده ای، اونوقت چی کار میکنی؟!...

ساده جواب گرفت : بر میگردم ایران...همه ی وقتمو میخوام با اونی که بهم زندگی بخشیده باشم...

به جز این جواب...احساس هم کرد...که چه قدر دلش...

برای دوست همیشگیش "َشهره" تنگه...

حس کردم چه قدر بهش نیاز دارم...

حس کردم چه قدر دوری از آدمایی که یه زمانی تو هوای یه جا با تو نفس میکشیدن سخته!...

حس کردم چه قدر به آغوشش نیاز دارم...

آره...

آره...هیشکی جای یه دوست خوبُ نمیگیره...حتی بچه هایی که باهم تو دانشگاه آشنا شدیم...

حتی "غیده" که خیلی دلش میخواد فارسی یاد بگیره و همزمان میخواد بهم عربی هم یاد بده...دیروز که با تب و سر درد رو تخت افتاده بودم مسج داد که دلم برات تنگ شده به انگلیسی...

لبخند رو لبهام نشست...یاد شهره افتادم...که اینو به فارسی بهم میگفت...

امروز...

...

امروز که با سردرد و تب رو تخت افتاده بودم...برام به فارسی توی مسج نوشت " دوسِت دارام..."

با همون لحنی که خودش فارسی صحبت میکنه...دوسِت دارمُ یادش داده بودم...

حرفشو تو تخت خوندمُ لبخند زدم...

نه...زبان مهم نیست...

...

زبان مهم نیست و من...

من دلم...حالا...

فقط یه دوست میخواد...

یه دوست حتی اگه نتونه هیچی بگه و بشنوه...یه دوست که فقط آروم دستامو تو دستاش بگیره و اشکامو از رو گونه هام پاک بکنه...

اینجا هیچی کم نیست...جز تو...

که بیرونی...

...


+ نوشته شده در 6:24 بعد از ظهر توسط آنا.
جمعه دهم مهر 1388
اگر اندیشه هایم را آزاد بگذارم!...

یکی از بد بختی های آدمی شاید در اکتشافات گروهی این باشد که تصورات انسانها از یک چیز واحد اندیشه ها و ذهنیاتی کاملا متفاوت است...

و این است که در واقع " دنیای سوفی" که این روزها من خوانم یا هر کتاب دیگر، تنها، یک کتاب نیست!...به اندازه ی آدمهایی که آن را میخوانند کتابهای متفاوت در دلش دارد و همین طور هم در مورد هر فرد به اندازه ی هر بار که با بلوغ بیشتر ذهن بازتر و اندیشه ی کامل تر به سراغ کتاب میرود و آن را باز خوانی میکند دوباره کتابی نهفته در دل دارد که بر آن فرد نمایانش میکند!...

شاید دلیلِ بخشی از تفاوت ها این باشد...

آدمها شاید بشود گفت دو دسته اند...دسته ای که برایشان اهمیت دارد کجای جهان ایستاده اند و چی هستند و قرار است به کجا بروند یا اصلا قرار است به جایی بروند؟

ودسته ی دوم کسانی که این موضوع گرچه درست نمیدانم چرا اما برایشان اهمین چندانی ندارد...

دسته ی دوم معمولا از هر جامعه و خانواده ای که باشند...(خانواده ای مذهبی یا با عقاید بسته و یا خانواده ای بی مذهب و با عقاید آزادی خواهانه) با همان سبک و روش بزرگ میشوند و اندیشه هایشان همچون دیگر افراد جامعه رشد میکند و از هیچ،برای خودشان ایمان میسازند یا حتی برعکس بدون توانایی صحیح رد کردن مذهب و خدا، یا حتی تلاشی کوچک در این رابطه خودشان را در میان گروه غالب جا داده اند و به همان حالت در آمده اند و به همه ی آن عقاید درست یا نادرست خو کرده اند...گرچه شک دارم در خانواده ای که هر فرد عقیده اش را با فکر و نه به اتکای احساس یا باور روحی انتخاب کرده است کسی بدون تحقیق و بدون اندیشیدن به چیزی یا به عدم وجود چیزی اعتقاد پیدا کند و پیرو اش شود!...

در کل احتمالا همین دو دسته گی آدمهاست که باعث میشود کسی از خانواده و جامعه ای بی مذهب به دین گرایش پیدا کند و پیرو اش شود و همین طور برعکس از خانواده ای پایبند مذهب به بی مذهبی و یا بی خدایی علاقه مند شود...

پس بر این حساب جز جامعه ای که تمام فضای خالی ذهن مارا از خودش انباشته کرده و هرگز رهایمان نمیکند و مارا به حال خودمان نمیگذارد ،چرا که ما جز آن و بی آن، هیچیم! و دریافتمان از زندگی تعریف مان از خدا از عشق از زیبایی از زشتی از گناه از کار نیک از مهربانی از نفرت همه را فقط وفقط از جامعه به ما ارث میرسد و ذهن مان همه ی قضایا و مثالهای بالا را با عینک مخصوص جامعه یمان میبیند و بررسی و قضاوت میکند!... عامل دیگر و موثری که در راهیابی هر فرد بعد از رسیدن به دانش نسبی نسبت به زندگی و بلوغ اندک دخالت دارد خصوصیات فردی و شخصیتی اوست...

که باعث میشود کسی را به شنا کردن خلاف جریان آب وادارد( حالا به هر طرف که میخواهد باشد...)حال، آنکه هم ردیفی ها و هم کیش هایش در آرامش در جهت آب در حال سوت زدن و شنا کردن هستند!...بدون اینکه حتی متوجه بشوند اگر خورشید بالای سرشان ناگهان ناپدید بشود!...

یا از آسمان به جای باران، ابر های کوچکُ بزرگ،ببارد!...

مطلب دیگری که میخواهم راجع به آن بگویم تصور آنی ما نسبت به واژه هایی چون : بی خدا یا بی مذهب است...

ای کاش تعداد خواننده های این وبلاگ کوچک بیشتر از انگشتان دو دست و یا حتی بیشتر از انگشتان یک دست بود!...

آنوقت شاید در این جای آرام و امن و خیلی خیلی کوچک میتوانستیم لا اقل ما چند نفر خودمان را بهتر بشناسیم!...حالا هم اشکالی ندارد من میتوانم تعدادی از نظرات چندتا از دوستانم که نه تنها حتی هم سن من نیستند و چند سالی از من بیشتر زندگی کردند بلکه بیشتری هاشان هم اهل هنر اندُ حدس میزنم کتاب زیاد میخوانند...

چیزی که از بی خدا به ذهن خیلی ها میرسد یک آدم بی قید و بند و لاابالی ست که تا زنده هست میخواهد پی خوشگذرانی خودش باشد و بی خیال به دنیا و مردمُ خوبیُ بدی...برای او که دیگر بهشتُ جهنمی نیست برای چه چیز خوبی کند؟...به طمع رسیدن به چه پاداشی؟...یا چه دلیلی هست از کارهای نادرست که خداوند فرامان داده( و البته با وجدان هر انسان سالمی دزدی و غیبت و دروغ و خیانت و ... در تضاد غیر قابل انکار هستند) دوری کند!...از ترس و هراس کدام آتش جهنمی؟!...

درست نمیدانم چرا باور به خدا باید متضمن خوبی ما باشد و بی ایمانی به خدای غالب و با تعریف گفته شده گویای و در بردارنده ی خوب نبودن ما!...

پس این طور شد که بی خدایان بر عکس باید با تصویری بر ضد خودشان دست و پنجه نرم کنند و خداگریان و دین داران همیشه با تصویری نیکو از خودشان همراهند چون فکر میکنم مثل کسانی هستند که یک زندان (حالا از هر جنس و به هر منظور) به دور خودشان کشیده اند و معلم یا مدیری، نیز برای خود ساخته اند که به دیگران این امید را میدهند که از مدرسه ی با ایمان ها هستند...پس لا اقل به خاطر وجود این مدیر هم که شده این بچه ها از شیطنت کمتری(!!) نسبت به دیگران برخوردارند!...

نمیدانم برداشت و باور من اشتباه ست یا کسانی که در درون انسان میل به زشتی میبینند!...من بر عکس فکر میکنم و فکر نمیکنم هیچ نکته ی عجیبی در باورم باشد!...

چه کسی ست که اگر،دست خوش بازی های سیاسی و طبقات سیاسی و بازی های اقتصادی جامعه اش با او نشده باشد میل به انجام جنایت و خیانت و دزدی و غارت و تجاوز داشته باشد!؟...

کیست که در اصل و نهاد،دلش بخواهد بیشتر از بوییدن و نوازش یک شاخه گل،آن را لگد مال کندُ بعد هم جسدش را زیر کفش های آنقدر له کند که هیچ اثری از آن باقی نماند؟...

چه کسی ست که برایش انجام کاری ناشایست و مخرب لذت بخش تر و رضایت بخش تر از اَنجام عملی مهربانانه و از روی نیکی باشد؟...

و اگر جملات بالا با منظور به خصوصی که من داشتم حقیقتا درست باشد...(که دست کم من یک نفر راجع به صحتشان شکی ندارم ) پس چه دلیلی هست برای قضاوت های کاملا متفاوت ما در مورد یک فرد با ایمان یا یک فرد بی خدا!؟...

برای من دیدن این موضوع سخت است چرا که افراد بی خدا و بی اعتقاد به مذهبِ زیادی را دیده ام که بارها شرافتمندانه تر از افراد خداپرست یا با ایمان زیسته اند!...(منظور از خدا در تمام جمله های بالا خدای مذهبی و ادیان ست) که به هیچ وجه هم چیز عجیب یا به خصوصی نیست...

برای اثبات بخش کوچکی از این هم...کافیست به قوانین برابرانه ی مخالف طبقات اجتماعی و مذهب نگاه کوچکی کنیم...مثال کوچکی برای صحبتم می آورم در قوانین کمونیسم آزادی دین داری و بی دینی ست!...( لطفا سعی نکنید از واژه های ایرادی بگیرید یا به بیان دیگر امیدوارم جمله هایم هرچند ناخواسته اما مغرضانه خوانده نشوند...)

فکر میکنید کسی باشد که بتواند من را قانع کند که چرا دوست بهایی من که در ایران زندگی میکند و یا دوستهای او و خانواده اش حق درس خواندن در دانشگاه و حق زندگی برابری با ایرانیهای مسلمان را ندارند؟...

هرگز...گمان نمیکنم هرگز،کسی باشد که بتواند مفهومی که در اصل اشتباه و توهینی ست به شعور و دانایی بشر را به من یا به هرکس دیگر اثبات کند و بفهماند...مگر با زور!...مگر با جبر!...مگر با اختناقی نفس گیر و هراس انگیز...مگر با به بند کشیدن انسانیت و انکار عقل...

که در آن صورت هم شباهتی به اثبات ندارد و تنها یک اجبار است!...اجباری ،مجریانش بهتر از همه میدانند تا چه اندازه نا عقلانی و غیر منصفانه است...

بیش تر از این چیزی نمیگویَم...

+ نوشته شده در 6:48 بعد از ظهر توسط آنا.
جمعه دهم مهر 1388
رسالت...
ای عشق

تو تمام رسالت منی ،

بر این زمین

جز تو

با جهان،

مرا کاری نیست!...



پی نوشت : 
یکی از تازه ترین،اکتشافاتِ من!...


+ نوشته شده در 1:14 بعد از ظهر توسط آنا.
سه شنبه هفتم مهر 1388
"دنیایِ سوفی"!...
به خویشتن نگاه میکنم به تمام من...

به تمام من و تمام ندانسته های بی نهایتم...

امروز بیشتر وقت با خواندن کتاب "دنیای سوفی" گذشت دیدم از سر شوق و بی طاقتی آنقدر جمله ها را دارم تند تند میخوانم که که معنیشان را نمیفهمم و به اجبار دوباره به همانها باز میگردم و سه چهار بار میخوانمشان...

حواسم را جمع تر کردم و باز هم خواندم...فکر میکنم، برای اولین بار بود کتابی را حتی هنگام دستشویی رفتن هم از خودم جدا نکردم!...

البته با توجه به تعداد بی حد و اندازه ی کتابهایی که نخوانده ام و اندک چیزی که خوانده ام تعجبی ندارد و هیچ بعیید نیست کتابهای دیگری در آینده ی نه چندان دور در موقعیت هایی خیلی خیلی خطرناک تر از دستشویی رفتن هم از من جدا نشوند!

بازهم "دنیای سوفی" را ادامه دادم و گوشه ای روی کاغذ نوشتم : "جهان توی ذهنم چرخ میخورد این بی نهایت کوچک و این اندک بی قدر و اندازه!..."

خواندن را متوقف کردم چرا که احساس میکردم آن طور که باید جمله ها را نمیفهمم...البته انکار نمیکنم که تا همین جا را هم قسمتهایی بوده که بارها و بارها و بارها میشده بیشتر ازشان فهمید و منتها من از سر بی طاقتی و ذوق و شوق شاید،زودتر از رویشان گذشته ام و به برداشت آنی و سریع خودم از آنها اکتفا کرده ام...


خیلی وقت است که اینجا ننوشته ام...مدتی...شاید چند هفته ای چند روزی ست که آن قدر نمینوشتم و این مثل همیشه سخت ترین عذاب و آزاردهنده ترین زندان ست...نمیدانم...هنوز هم فکر میکنم دلیلش عدم شایستگی من است در آن موقعیت های خاص...یا شاید هم این فکر کودکانه باشد و هیچ دلیل خاصی در پی نداشته باشد...شاید انتظار نابهجای من از نوشتن ست که هر وقت دلم خواست و اراده کردم خودش را در اختیار من بگذارد...و گرچه مدتهاست به تجربه یافته ام،این منم که هر وقت خواست در اختیار و به آراده اش هستم اما شاید ناخواسته احساس فکر یا اندیشه ای باعث میشود با این وجود انتظار بیجا داشته باشم که شک ندارم از این بار به بعد کمتر خواهد شد...

و البته موضوع دیگری هم هست و آن این است که شاید این هم انتظار نابه جایی ست از کسی که ( البته به صورت غلو شده) بیست و چهار ساعت در یک چهار دیواری بنشیند...اینکه بتواند تمام این مدت حرف برای گفتن و نوشتن داشته باشد ، البته بخواند و بشنود!...اما از بخت بد...فرصت دیدن را آنچنان که باید نداشته باشد!...

در این مدت که...خوشحالم که تا تنها سه روز دیگر جایشان را به طور کامل با دوره ی جدیدی از زندگی من عوض خواهند کرد...هرچه مینوشتم کوتاه بود و نیمه...اگر نوشتم جز آنوقت هایی که فقط خواستم و نشد...گفته های آشفته ی بی کاربردی بود که حتی از یک انسجام خیلی خیلی اندک و نسبی هم بی بهره بود!...

از دوباره نوشتن اینجا بی نهایت آرام و خوشحالم...

و البته...خوب میدانم شاید همان تعداد اندکی که اینجا را میخواندند حالا فراموششان شده باشد...چون اینها نوشته های کسی ست که گرچه نمیتواند نه از خواندن نوشته های دوستانش دل بکند و نه از این وبلاگ...گاه گاهی بر خلاف میل باطنی خودش چیزی نمیگوید و در حسرت نوشتن روزها را میگذراند...

آن وقت شاید این آرامش دهنده های بی دریغ (دوستانی که نوشته هایشان را میخوانم)خیال کنند ازشان فاصله گرفته ام...

نه...من اینجا را دوست میدارم...و بدون شک،وقتهایی که اینجا مینویسم خوشبخت تر و آرام ترم از زمانهایی که حتی کلامی هم نمیگویم...

از دوستان آشنا و غریبه...باز هم میخواهم اینجا را زنده کنندُ به این صفحه ی کوچک جان دهند...باز هم میخواهم به گفته هایشان این فضای اندک را دلنشین تر و آشناتر کنند!...

+ نوشته شده در 9:27 بعد از ظهر توسط آنا.
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
خانواده
ــ : به چه می اندیشی؟...

ـــ : به مرگ،به عشق،به زندگی...

ـــ : چرا؟ اینها شبیه همند؟!...

ـــ : هستند...مرگ گود و بزرگ و سیاه ست...مرگ بی نهایت است...زندگی بر آمدگی بزرگی ست به قدر بی نهایت نشسته بر مرگ...کوهی بی قله،کوهی که هر کجایش قله ست!...

و آنچه این دو را با نیرویی شگرف به هم نزدیک نگه داشته ست...عشق است!...بزرگ و بی انتها،قدرت مند!...حد فاصل میان مرگ و زندگی...همه ی چیزی که در تن بی جان مرگ ست و در ذهن زندگی...

مرگ و زندگی همسر هم اند...و کودکشان عشقیست ،ماندنی...یا شاید،عشق مادری بی همسر ست، مادری آبستن دو نوزاد نیمه بالغ، مرگ و زندگی!...

+ نوشته شده در 6:34 بعد از ظهر توسط آنا.
جمعه سیزدهم شهریور 1388
جز عشق سوالی نیستُ

جز عشق،پاسخی!...

 

+ نوشته شده در 4:35 قبل از ظهر توسط آنا.
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
عروسکم را در آغوش میکشم...

آرام میگریَم...

چون کودکی نوزده ساله!...

+ نوشته شده در 11:1 بعد از ظهر توسط آنا.
شنبه هفتم شهریور 1388
مادرم،ستاره است!...
چند دقیقه ایست که برنامه ی ماه عسل تمام شده ست...به خاطر تجربه ام از دیدن برنامه ی ثمره کمالی با مادرم این برنامه را هم دیدم...

درست نمیدانم...

فقط اشکهای مادرم،لحظه های آخر برنامه...شبیه احساس آزاد شده ی روح من بود...

احساسی که آزادش نکردم...

آزادش نکردم...و آمدم بنویسم...

از بعضی حرفهای احسان علی خانی،شرمنده میشدم...انگار که میزبان مهمان ها همه ی مردم باشند و احسان میزبان متکلم، آنکه میتواند صحبت کند و از مهمان های برنامه، پذیرایی...

احساس بدی به تو دست میدهد وقتی زبانِ این همه میزبان حرفهایی میزند که شایسته نیست و میان حرفهایش جمله هایی میگوید که حرفهای تو نیست و فکر میکنی حرفهایی دیگران هم نیست...

این احساس که مهمان ها رنجیده خاطر بشوند...تو را بیش از آن میرنجاند که اگر خودت رنجیده میشدی...


پی نوشت : کارِ "احسان علی خانی"،مجری برنامه ،خیلی سخت ست...اما انتظار من بیشتر است و میخواهم برنامه ای که میبینم این اندیشه را در ذهنم نیاورد که میهمانی که برای دادن دست یاری و همیاری و همدلی با او دعوت شده ست ،از صحبت های زودگذر و بی منظورِ مجری، ناخواسته برنجد!...

در این صورت تنها قلب او نیست که میشکند،قلبِ خیلی هاست...

+ نوشته شده در 8:16 بعد از ظهر توسط آنا.